تبليغاتX
Mar$|-|aL











Mar$|-|aL

سلام جیگر طلا ها...............!

هشتاد و هشتتون مبارک...البته با 3 4 روز تاخیر....

به عرض دوستان برسونم که بنده نه مردم نه رفتم سفر بلکه....می دونننننییییین........سرم خیلی شلوغه...وقت نمی کنم یه دستی به سر این وب کوچمولو بزنم و دوستان والا مقام فیض ببرن اما اینجانب در این جا این مکان مقدس  قول می دهم که بعد از تعطیلات جبران این بی توجهی های غیر مترقبه رو (نمی دونم فعلش و چی بگم...؟!؟!!؟)یا بکنم...یا بپردازم...در هر صورت چاکر دوستامم هستم...

و نیز با عرض پوزش از دوستان که که اونارو این مدت تو خماری گذاشتم(می دونم خیلی نگرانم شدین...) و اونارو از نظرات پر ارزش خودم بی بهره گذاشتم...

هه هه ...نگارشو حال می کنین!!!!!

به من می گن بی جنبه.10 روز نمی رم مدرسه همه چی یادم می ره...

خدا برسه به دادم.....

+نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت21:9توسط مارال |

هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار می شود.

او نیک می داند که باید تند تر از سریع ترین غزال بدود تا کشته نشود.

هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود.

او نیز نیک می داند که باید تند تر از سریع ترین غزال بدود تا گرسنه نماند.

مهم نیست که شیر هستید یا غزال.

مهم این است که با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید....

آنتونی رابینز

+نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت15:42توسط مارال |

سلام...

اومدم تا بازم از امتحان و تقلب و ..بگم...

دبیران محترمه می خواستن نمرات بهمن ماه رو رد کنن واسه همین همه یهو به فکر گرفتن امتحان افتادن...

چهار شنبه، امتحان هندسه داشتیم(می توانید برای آشنایی بیشتر با این دبیر محترمه به www.shodikhanoom.blogfa.com مراجعه کنید)

این یک تبلیغ نیست!!

و بابت آن هیچ پولی داده و گرفته نشده!!!

صبح که وارد کلاس شد(ن) همه به امید این بودن که امتحانو کنسل کنن اما....(این دفعه موفق نشدیم..)

برگ ها توزیع شد...با سوالا آشنا بودیم ... اما خدایی یه چیزی فراتر از انرژی اتمی بود...

خلاصه دیگه با کمک دوستان برگ هارو زرد و قهوه ای تحویل دادیم...

(پیروی از شهر معروف فردوسی که می گوید..

بنی آدم اعضای یکدیگرند           که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار          دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز مهنته دیگران بی غمی   نشاید که نامت نهند آدمی)

ما هم چون می خواستیم آدمیت خود را ثابت کنیم به کمک یکدیگر برخاستیم)

پس از جمع شدن برگ ها و چک کردن جواب ها دبیر جان هم بر این موضوع واقف شد(ند) که صلاح است امتحان مجددا برگزار شود..(البته اصرار های مکرر ما هم بی تاثیر نبود..)

پس قرار شد یک شنبه هفته ی بعد آن ساعت اول دوباره امتحان هندسه بدهیم ....

یک شنبه...ساعت 7:30 زنگ آمادگی دفاعی

(مراجعه به پست های گذشته برای آشنایی با طرز برگزاری امتحانات در این ساعت)

دبیر دفاعی در ابتدا خواستند با تعویض جا مانع تقلب ما شوند

(ما رو دست کم نگیرید..)اما بازم با ترفند خودمون مانع این کار شدیم...

برگ ها که داده شدمن به نوبه ی خودم با هزار زور و فشار به مخیله ی خویش 4 5 تاشو بیشتر نمی تونستم بحلم(از 9 سوال)...پس تصمیم گرفتیم که بازم آدمیت خودمونو ثابت کنیم...

هر کی هر چی بلد بود رو برگه های چ(ر)ک ! نویس که بهمون داده بودن می نوشتیم .و هر کی هر سوال موند به اونا مراجعه کنه...

خانوم دبیر هم...احتمالا 2 تا شاخ رو کله ی مبارکشون در اومده بود آخه مشاهده می کردند که یهو جلو یکی پر از چک نویس و یهو پر از خالی بود(پارادوکس)

بین این همه برگه چک نویس با ارزش یه برگه بود که با اینا کاملا متفاوت بود و دست هرکی می افتاد تاmin  10 فقط می خندید البته دیگه مردم این قدر هم خر نیستن(بلا نسبت خر)

در طول امتحان کتاب هم باز شد البته با هماهنگی دوستان...

بعد امتحان میز ها هم دیدنی بود..نوشته شده بود که:

حواست باشه..می خوام کتاب باز کنم....(برو تا تهش..)

با همه این ها 20 نمی شم..چوون! سواله 5 رو ننوشتم..آخه تو همون برگه ی متفاوت بود و هر وقت دستم می افتاذ می خندیدم .و مجبور بودم زود ردش کنم...

به جرات می تونم بگم چک نویسا 50 60 دفعه ای رو مسیر ابتدا تا انتهای ردیف ما رو طی کرد...!!

وقتی سمپادیا این طور باشن از بقیه چه انتظاری هست!!!(تف تو ریا)

 

+نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت13:37توسط مارال |
بر اساس یک زندگیه واقعی

غرق شدی..تو دریای بدبختی...دنبال همدم می گردی...کسی که دوست داشته باشه...بهت عشق بورزه...عاشقت باشه...بشینه و ساعت ها باهات حرف بزنه...نوازشت کنه...

همه چیز مثه یه معجزس..باورت نمی شه...فک می کنی خوابی..دنیا واست شده سرای بدبختی...بدبینی  چون تا امروز همه بهت خیانت کردن...از دنیا می ترسی با همه ی آدماش...

اما این با بقیه فرق می کنه...آدم نیست...وجود خارجی نداره..درست مثه یه فرشته که از آسمون از پیش خدا اومده...شده یه فرشته زمینی...نعمت الهیه...فقط مال تو...کسی که دوست داره....بهت عشق می ورزه...عاشقته....می شینه و ساعت ها باهات حرف می زنه....نوازشت می کنه...امانمی دونی که ..؟!

دلتو دادی بهش...دوسش داری...عاشقشی...واست شده همه کس....می پرستیش.....بهترینه واست....با خودت می گی چه آدمای بزرگی تو دنیا پیدا می شن...کسایی که می خوان کمکت کنن....تو خیالت 1000تا کلبه چوبی وسط جنگل خوشبختی که می تونی همیشه کنارش باشی....تا آخره عمرت فقط با اون باشی...اما نمی دونی که....؟!

خیالت از همه چی راحته...مثه بچه های 2 ساله دستتو می ذاری تو دستش...خودتو رها می کنی و می سپری بهش....فک می کنی داره با خودش تورو از پله های خوشبختیه کاخ طلایی بالا می بره....اما نمی دونی که...؟!

 

شک می کنی...!!!!دلت یه چی می گه..اما....خوش خیالی...می گی مگه می شه!!؟!! فریاد می زنی  دوسش دارم...می دونی چی داره می شه...آرامشه قبل از طوفانو حس می کنی... چشاتو می بندی...خودتو به اون راه می زنی...می گی این همون کسیه که تو اوج بدبختی به دادت رسید..کسیه که باهات پیمان بسته...کسیه که دوست داره..عاشقته...می شینه و ساعت ها باهات حرف می زنه و نوازشت می کنه...اما نمی دونی که....؟!

اما خورشید پشت ابر نموند....اینم چهره ی زشتشو نشون داد...چه زشتی و کریهی ای..!!!از تمامه نامردی هایی که در حقش شده بود بدتر ...درست مثله فیلما...یه چیزی که هیچ وقت  فک نمی کرد وجود داشته باشه...مثله بودنش!!!

وحشتناکه....خیلی وحشتناک که بفهمی همه ی اینا فقط بازی بوده...یک بازیه کثیف که حاصله سادگیه خودت بوده...همرو مثه خودت می دونی...اما دریغ ..دریغ از این که آدمای پستی وجود دارن که حاضرن واسه بازی دادنه بقیه حتی مامانه خودشونو به کشتن بدن...مادری که اونو به عرش رسونده..اما وقتی رذالت و پلیدی تو وجودت باشه هیچ یک از اینا معنا نداره....

چه شب ها که تا صبح پا به پاش گریه می کردی...از ته دل می گفتی عاشقشی...که بدونه اگه چیزی نداری اما حاضری جونتو واسش بدی....

حالا باید بشینی و بلند بلند بخندی..قهقهه بزنی...از ته دل...که بازم گول خوردی...افسوس می خوری که همه چیزتو به خاطره یه آدمی که مشکل روانی داشته از دست دادی  از همه مهم تر یه مدت احساساتو صرف شیطان آدم نما کردی و به پاش سوختی...

فک می کنی همه چیزتو باختی اما باید بدونی که الان همه چیز داری بلکه اون مدت که تو تخیلاته یه مریض بودی هیچی نداشتی...و بهترین اتفاق تو زندگیت این بوده که چهره ی واقعیه یه شیطان به ظاهر فرشترو دیدی و این درسی شد که به همه زودی اعتماد نکنی و دلتو بهش ندی......

امیدوارم هیچ کس گیر همچین موجوداته کثیفی نیفته...هیچ وقتم آرزوی مرگشونو نمی کنم...بلکه آرزو می کنم تو همین دنیا به سزای اعمالشون برسن...

خدایا....

+نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت21:40توسط مارال |

خوب خوب خوب…می بینم که امتحانا هم که شروع شده و…بعله..همه ی شما هم می خواین که جلو بابا مامان و دبیرا روسفید باشین.تصمیمشو دارین که خر بزنین!!!اما…نه با نترسین…فقط به خدا توکل کنین و ازائمه کمک بخواین...بقیش حله....

مدرسه ی ما هم به علت منسجم بودن و برنامه ریزی بسیار دقیقشکلی به ما حال داد و 2  3 امتحانو قبل شروع ترم گرفت..از جمله امتحان آمادگی دفاعی،زبان (کمبریج)[چون سمپادیم!!!(تف به ریا)]و امتحان هندسه...

حالا می خوام از دفاعی بگم و دبیر محترمش سرکار خانم ص...

چون اوشون خیلی مهربون تشریف دارن و مارو خیلی دوست دارن 58 سوال از کل کتاب نوشته و فرمودند واسه امتحان همینارو بخونین کافیس.واسه ما که از اول سال لای این کتابو باز نکردیم (ایهام)بد نبود اما بازم کار ساده ای نبود

دوشنبه.روز قبل امتحان ترم.سر کلاس:

شاگردان تخس:خااااانوووم!!!!!خیلی زیاده....ما از دیروز شروع کردیمم هنوز یه دور نکردیم...(اینا به نوعی لاف زنی بود برای بزرگنمایی مساله)اصلا کاربرد این درس چیه؟!؟!

دبیر محترم:بچه های گلم...می دونین اگه اباما حمله کنه چی می شه!!؟؟کی می خواد از میهن عزیزمون دفاع کنه!!(انگار پسرا شلغمن)

شاگردان تخس:خانوم اگه حمله کرد ما خودمون چاکر میهنمون هستیم ..با برادران بسیجی چنان برنامه ریزی می کنیم که فکه اباما زمینو جارو کنه..

دبیر محترم:خیله خوب...پس حالا که این طوره من چند تا از سولا که خیلی مهم نیستو حذف می کنم...(پس سولای امتحانو در میاره و شروع می کنه..)سواله 2.. 5... 9...15....18...19...20.......و سواله 57 و 58 هم حذف...اینا تو امتحان نیست...

(به این ترتیب 15 سوال از اون 58 تا حذف شد..)

زنگ بعد هم بچه های تجربی نهایته سعیشونو کردن و تونستن با ترفند خودشون 9 سواله دیگرو حذف کنن....بعله..فقط 34 تا دیگه موند که 16 تاش سواله امتحانه...

طبق معمول بنده تو خونه وقت نکردم درس بخونم..فقط زحمت جواب دادنه سوالارو به خودم دادم و برگه هارو گذاشتم تو یه پوشه تلقی که کاملا دیده می شد..

روز امتحان..

امتحان سر کلاس برگزار می شدو مراقب هم نداشتیم..فقط دبیر بینش(یکی ...تر از دبیر دفاعی سر کلاس بود..)

قبل شروع امتحان 3 4 تا از بچه های خوش خط کلاس حمله کردن به تخته...و شروع کردن به نوشتن جواب سوالای تو برگه البته فینگیلیش می نوشتن که خدای نکرده کسی متوجه نشه...

دبیر بینش که اومد و سوالارو داد ،عذاب وجدان گرفتیم و یکی تخترو پاک کرد..البته کم رنگ که خیلی ضد حال نخوریم..(اینم از فواید مدرسه داغون که رو بلک برد(همون تخته سیاه خودمون)می نویسیم..)[اینقدر قدر ما تیزهوشارو ندونن تا اخر روزی دپ(دپسرده)می شیم و دست به کارای خطر ناک می زنیم..]

منم که اون پوشه زیر دستم و کلی خوش حال و خندان شروع کردیم به جواب دادن...

انواع تقلب در طول امتحان دیده می شد چه گفتاری،چه نوشتاری و مکاتبه ای و هزاران نوع تقلب که به طور ماهرانه صورت میگرفت..

بعد امتحان هم همه شاااااااد ..کلی حال می کردن..

اینم از دانش آموزا و دبیران محترمه سمپاد مملکت..

تبلیغ:برای گذراندن دوره های آموزشی تقلب با ما تماس بگیرید..

چاکر شما...بچز سمپاد(بازم می گم...تف به ریا)

 

+نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت15:26توسط مارال |
 

مادرم:قربان وجودت که وجودم ز وجودت به وجود آمد.

زیر سرپوش بلور

هوا بود...

تا بود

شمع در دایره ی نور

زنده بود

و نمی دانست

کیمیا در نفس هستیش است

تا او رفت

دانست

و خاموش شد...

""هر مرگ اشارتی است بر حیاتی دیگر...""

پیمان خوبم...

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل تو اما

چه کسی نقش او را خواهد شست...!؟

+نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت0:9توسط مارال |

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد.

و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند.

فردا طلوع خواهد کرد.حتی اگر نباشیم در بستر روزگار.

آنچه به دست می آید با خنده پایدار نمی ماند و آنچه از دست می رود با اشک جبران نمی شود.

پس در این جا همیشه منتظر غیر منتظره ها باش.

دستت را در دستم بگذار و چون همیشه دوستم بدار....

+نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت1:9توسط مارال |
برگای زردم جمع شد...

می بینی چقدر زود می گذره..!؟!؟

بیا...پاییزم تموم شد.انگار همین دیروز اول مهر بود و با ذوق و شوق فراااوااان(؟)می خواستیم بریم مدرسه.حالا می بینیم نه بابا ۳ ماه گذاشته و باید بریم امتحانات ترم اولو بدیم.و دبیران محترم از نتایج زحمات بی دریغ ۳ ماه پیاپیشون با خبر بشن..اما نمی دونن که...

بی خیال..اینارو ول کن.خدایی می بینی بعضیا چه خوش شانسن...هیچی نیستنو بقیه بزرگشون می کنن..مثه همین شب یلدای خودمون..چنان می گن شب یلدا.طولانی ترین شب.که آدم فکر می کنه یه ۱۰ ۲۰ ساعتی به آخرش چسبوندن نمی دونن که فقط واسه چند ثانیه شده دراز ترین...اگه منم از این شانشا داشتم الان واسه خودم یه پا انیشتین بودم.

+نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت20:51توسط مارال |
رازهایی برای دوستی
  1. راز دوستی در تفاوت قایل شدن میان دوستان است.صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.
  2. راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی.
  3. راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است.نسبت به دیگران آزاده رفتار کن.
  4. راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است.
  5. راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی.

+نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت20:9توسط مارال |
باز هم یورش عشق

باز هم غارت دل

با کدامین گناه؟

دل من طاقتش که از دست رفت

و در اندیشه ی این موج نگاه

مانده ام پای به گل

از چه رو با من و دل این چنین جور و جفا

نکند در پس این مهر سکوت

دل و عشق و غم و سودا و بلا

باز هم دست به تبانی زده اند

اینک ای جان دلم

دل طعنه شکنم باز به یمن قدمت

کوچه ی گام تورا آب و جارو زده است....

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت15:33توسط مارال |